دادگاه تجدیدنظر

چشمان نگران و اشکبار دختر پنج ساله ام قلبم را به آتش می کشاند، نمی دانم سرنوشت این موجود بی گناه که قربانی اشتباهات من و خیانت های همسرم شده است، به کجا خواهد رسید و ...

به گزارش تهران 24، مرد 45ساله که با حکم قانون باید روانه زندان می شد، در حالی که نمی توانست چشم از دختر پنج ساله اش بردارد، در تشریح سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: چندین سال قبل وقتی از همسر اولم جدا شدم، خیلی احساس تنهایی می کردم. من و همسرم هیچ تفاهم اخلاقی با یکدیگر نداشتیم و زندگی ما به صحنه مشاجره و درگیری های خانوادگی تبدیل شده بود. به همین دلیل تنها راه رهایی از این وضعیت را در طلاق می دیدم، اما هیچ گاه به عواقب و آسیب های اجتماعی و روحی بعد از طلاق فکر نکردم.
خلاصه، در حالی که به شدت منزوی و گوشه گیر شده بودم، گوشی هوشمند را به دست گرفتم و به سیر و جست و جو در فضاهای مجازی پرداختم تا این که در یکی از همین شبکه های اجتماعی با «آزیتا» آشنا شدم. آن روزها من سی و نهمین بهار عمرم را می گذراندم اما آزیتا تازه وارد هفدهمین سال زندگی اش شده بود. با وجود این ،گفت وگوها و چت کردن های ما ساعت های زیادی طول می کشید. دیگر سنگ صبوری یافته بودم تا دردها و رنج هایم را با او قسمت کنم. احساس می کردم او همه خلأهای عاطفی و تنهایی هایم را پر کرده است. دوست داشتم همیشه در کنارم بماند ولی جرئت خواستگاری از او را نداشتم، چرا که 22سال از من کوچک تر بود و از سوی دیگر هم من یک بار ازدواج ناموفق داشتم.
با وجود این، وقتی آزیتا از دوست داشتن من سخن گفت واین که هیچ چیزی نمی تواند بین من و او فاصله بیندازد، دیگر از خوشحالی پر می کشیدم. خلاصه با حرف های آزیتا جسارت خاصی پیدا کردم و به خواستگاری اش رفتم، اما نتیجه آن مشخص بود، خانواده او به شدت با این ازدواج مخالفت کردند ولی آزیتا مقابل خانواده اش ایستاد و گفت چیزی نمی تواند مانع این ازدواج شود. او آن قدر خانواده اش را به چالش کشید که ناچار شدند به این ازدواج رضایت دهند.
هنوز کمتر از دو ماه از آغاز زندگی مشترکمان نمی گذشت که اختلافات من و آزیتا همانند یک دمل چرکین سر باز زد و روزگارمان را به آشوب کشید. در میان همین بحث و جدل ها بود که همسرم همواره اختلاف سنی مان را به رخم می کشید و مرا تحقیر می کرد.
دیگر فهمیده بودم زندگی رویایی در کنار آزیتا سرابی بیش نیست. او به دلیل هیجانات دوران نوجوانی رفتارهایی داشت که مرا عذاب می داد، با آن که دخترم المیرا به دنیا آمده بود ولی همسرم بر سر موضوعاتی بی اهمیت قهر می کرد و گاهی عقده هایش را با بدرفتاری با المیرا به رخم می کشید. او از این که مجبور شده در این سن و سال بچه داری کند، بسیار ناراحت بود، اما روزی دنیا بر سرم خراب شد که فهمیدم همسرم با مردان نامحرم در فضاهای مجازی ارتباطاتی نامتعارف دارد.
وقتی با کنترل و بررسی گوشی تلفن او تصاویر زننده ای از ارتباطش با مردان نامحرم را دیدم، آتش انتقام چشمانم را کور کرد. باز هم یک اشتباه دیگر مرتکب شدم ونتوانستم لحظه ای به عاقبت این انتقام وحشتناک بیندیشم.
این گونه بود که تصاویر همسرم را در فضای مجازی منتشر کردم تا چهره زشت او را به دیگران بشناسانم. بعد از این حادثه، آزیتا از من شکایت کرد و مأموران کلانتری پنجتن به حکم قانون مرا دستگیر کردند. در همین حال همسرم دختر پنج ساله ام را روی نیمکت کلانتری انداخت و به دنبال سرنوشت خودش رفت، بدون آن که اشک ها و بی تابی های المیرا تأثیر اندکی در دل او بگذارد و من در حالی باید روانه زندان شوم که چشمان نگران دخترم رهایم نمی کند و ...
شایان ذکر است، مأموران کلانتری با مادربزرگ و عمه المیرا تماس گرفتند تا سرپرستی دختر معصوم را عهده دار شوند اما هیچ کس حاضر به این کار نشد، در نهایت، به دستور سروان مختاری فر (جانشین کلانتری پنجتن) مأموران انتظامی با هماهنگی قضایی در حالی المیرا را تحویل بهزیستی دادند که چشمان اشکبار دخترک در جست وجوی مادر سوسو می زد و ...
منبع: رکنا

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 7 =

آخرین آسیب‌های اجتماعی